شیطونی های یک دختر 14 ساله

من,خودم,خودت!وخاطراتم....

شما هم خیلی با مامان تون مشکل دارید؟

خدایا نکنه من غیر عادی ام.

همین امشب یه دعوا ی  حسابی سر لباس خریدن باهاش کردم.

دلم می خواد گریه کنم.

ولی این قدر عصبانی ام که نمی تونم.

هرچی من انتخاب می کنم یا زشته یا جنسش خوب نیست!

میره برای خودش هر کوفت و زهر ماری که می خواد می خره و نوبت به ما که میرسه...

دلم می خواد بهش بگم در موردش چی فکر می کنم.

دلم می خواد از این خونه که همش جنگ و دعوا و زور گوییه در برم.

نمی دونم.واقعا عصبانی ام.

حالم از دنیا به هم می خوره.

                      nightmelody-com-0735.jpg

Fri 21 May 2010| | Jasmin| |

 

دوستان!شما تا حالا نشده  تحریک به گرسنگی بکشید نه؟

بابا به خدا خیلی زوره که اسنک فروشی جلو ی روت باشه ولی...

اصلا هم شکمو نیستم.خوب بو ش ادم رو تحریک می کنه دیگه!به خدا ۴۵ کیلو ام.

دور کمر:.... قد:۱۶۵ دور سر:؟؟؟

بی خیال.

دیروز مامان بزرگم و خالم اومدن خونه ما(چون خونه مون مرکز شهره و کلی مراکز خرید دور و برشه) بریم خرید.

رفتم برای خودم یه تونیک و یا مانتو یی چیزی بگیرم ولی هرچی انتخاب می کردم مامی می گفت:

ببین,این جنسش خوب نیست.تو هم که می زنی همه چیو درب و داغون می کنی.یه چیزی بردار که نزنی دو روزه دخلشو بیاری.

ولی هرچیزی که می دیدم واقعا زشت بود.

اخرش به این نتیجه رسیدم که باید برم سر لباس فروشی ای که همیشه ازش لباس می گیرم و مارک اسپریت و ادیداس داره.اون خیلی چیزا ی قشنگی داره.

بعد داشتم توی پاساژ یه چرخی می زدم که دیدم یه سی دی فروشی فیلمalice in wonderlandرو داره بازی اش رو هم داشت.من هم سریع رفتم خریدم.

بعد از یه پیاده روی خسته کننده که هیچی نخریدیم داداشم اونقدر اذیت کرد که مجبور شدم کلید خونه رو از مامان بگیرم و خودم پیاده برم خونه و یکم به سر و وضعم برسم.

بابا نا سلامتی شب می خواستیم بریم مهمونی.توی راه یه چند تا پسر هم زر زدن.من هم سرمو گرفتم بالا و محلشون نذاشتم.

رسیدم خونه از گرما اسپلیت رو گذاشتم رو ی تهش و نشستم پای نت.Computer

بعد مامان بزرگ و خالم رسیدن و گفتن که مامی رفته خرید کنه و بیاد(می خواسته شیرینی بگیره.)Flower

من هم بعد از این که مو هام رو اتو کردم پریدم و رفتم که مانتوی کرمم رو اتو کنم .

مامان که اومد باهم رفتیم مهمونی.اون هم بودHeart Smile.داشتیم در مورد فیلم vampire's assistant حرف می زدیم :

من:خیلی بد بود.داستان رو به هم ریختن

اون:نه بابا.می گن خیلی قشنگه.

من:ولی استیو فقط توش خیلی خوشگل بود.دارن واقعا چندش بود.

اون هم در حالی که به من چون گفته بودم استیو خوشگل یبود چشم غره می رفت لپ تاپشو برداشت و رفت طبقه ی بالا.

من هم پشت سرش شکلک در اوردم و رفتم که شربت بخورم.

نیم ساعت بعد:

داشتم با الینا حرف می زدم و بهش می گفت م که شب بیاد خونه ی ما و شب زنده داری بکنیم و تمام فیلم های هارور رو  ببینیم.

یه باقالی ای اومد وسط گفت:منم میام!Hello

خدایا!حالا چه جوری اینو از سرمون باز کنیم؟!

منم زدم به اون درش که نه من فردا درس دارم و نمیشه و اینا...

خلاصه طرف هم که ضایع شده بود گورشو گم کرد.

اینا هم هی می گفت:نمی تونم بیام.

من هم شونه ام رو بالا انداختم و رفتم پیش فاطمه و چند نفر دیگه.

کلی با هم خندیدیم طوری که من شکل لبو شده بودم.

شام رو که نوش جان نمودیم شروع کردیم بلا هایی رو که سر معلم هامون اورده بودیم برای هم تعریف کنیم.

اون هم اومد توی جلسه و گفت که پشت سر صندلی معلمشون یه کادر بزرگ درست کردن و یه نوار مشکی بالاش زدن!من در اون لحظه

همه مون داشتیم می خندیدیم که اینا گفت:توی دانشگاه ما رو صندلی دبیر نوشتن:جایگاه خ.ر!

یکی دیگه می گفت که ناظم ما وقتی که میاد از پنجره ها داخل کلاس رو نگاه می کنه ما یه عکس خر کشیدیم و 2 تا چشماشو در اوردیم و ....

بعد مامی گفت که دیگه بریم .ساعت 12 بود.

واقعا خوش گذشت.به جز قسمتی که اون به من تیکه پروند!Hanging

پ.ن.1:حالشو می گیرم.فقط بذار موقش بشه.

پ.ن.2:دوستان عزیز!به خدا گاهی اوقات نمی تونم بیام به وبتون سر بزنم.بخشش plz!

پ.ن.3:می خوام برم فیلمه رو ببینم .بعدا یه نقد و بررسی میذارم.

پ.ن.4:بابا امروز اومد و سوغاتی برام یه تاپ و شلوارک صورتی و طوسی اورد.oh my gosh!

پ.ن.۵:شما چه راه هایی برای اینکه حال طرف رو بگیرم پیشنهاد می دید؟!جدید!

 

                  nightmelody-com-0818.jpg

Thu 20 May 2010| | Jasmin| |

 

شاید اگه امروز معلم پیانو ام از من تعریف کنه خوشحال بشم...شاید!

شاید اگه نمره ی امتحان ریاضی ام رو خوب بشم خوشحال بشم...شاید!

شاید اگه اون دیگه با اس ام اس هاش دیوونه ام نکنه دو باره سر حال بیام...شاید!

شاید اگه امشب سوتی ندم خوشحال باشم...شاید!

شاید اگه وبم رو می بینی از خنهده غش کنی خوشحال بشم...شاید!

شاید اگه بابا برام لپ تاپ  appleبگیره سر حال بیام...شاید!

شاید اگه وب قبلی ام فیل؟؟؟تر نمی شد خوشحال تر بودم...شاید!

شاید اگه الان کتاب 10 دموناتا دست هان هان نبود خوشحال تر بودم...شاید!

شاید اگه توی تیم ترجمه ی تویلایت قبول شده بودم الان اینجا نبودم...شاید!

-----------------------------

ولی من الان این جام.

هنوز کلاس پیانو ام شروع نشده و حدود 1 ساعت وقت دارم تا اماده بشم.

هنوز امتحان ریاضی ام رو ندادم و توی شک ام.

هنوز هم با اس ام اس هاش دیوونه ام میکنه.چه میشه کرد؟!

هنوز شب نشده تا مواظب سوتی ندادنم باشم.

هنوز هم کسی این اپ رو ندیده تا به مازوخیسم من بخنده(یه ریشه از خود درگیری.ولی من ندارم!)

هنوز بابا مسافرته و شاید فردا که بیاد بریم appleبگیریم.

هنوز این وبم فی؟؟؟ل؟تر نشده.خوشحالم.

هنوز کتاب 10 دموناتا دست هان هانه و داره می خونه.ای بخشکی شانس.

هنوز تیم ترجمه به خاطر این که سنم کمه قبولم نمی کنه.شاید بعدا!

------------->

شما کدوم طرف خط رو بشتر دوست دارین؟شاید ها یا هنوز ها؟!

                 nightmelody-com-0403.jpg

 

Wed 19 May 2010| | Jasmin| |

 

شرح حال:یک بار من و مامانم رفته بودیم بیرون و مامانم کیف جدیدش رو اورده بود با خودش.

داشتیم از جلوی مغازه ی اسنک فروشی رد می شدیم که بوش منو گرفت.

گفتم:مامی.پول بده برم اسنک بگیرم.

مامی:باشه.صبر کن یه لحظه.

مامان هر چی گشت کیف پولشو پیدا نکرد.و در کمال تاسف فهمیدیم کیف پول مامان تو کیف قبلی اشه.

اخ!دلم واقعا سوخت!

بعد ۱۲ شب که برگشتیم(۱۱.۳۰ رفته بودیم بیرون...پیاده!)توی اسانسور تااومدیم برسیم طبقه ی ۵ نصف شعرمو گفتم:

 

ای که امشب شده ای حسرت به دل یک اسنک!

                   ای که امشب شده ای حسرت به دل یک اسنک...

اسنکی با تارو پودو بهتر از یک خرسک!

                  توی بیچاره ز دنیا و هوا بی خبری!

یک رست بیف امده همچین(!)بهتر از یک اسنک!

 غرق در دولت اسنک شده ای ,ای بدبخت!

             گریه و زاری؟!ببند ان دهنت ای کودک!

تو که از دوری یارت به خطا افتاده ای!   تو که از دوری یارت به خطا افتاده ای!...

                برو یک اسنک بخر!نه بزرگ.یک کوچک!

باواریا را از یاد نبری ای گل رو!

                که خر اندر خر تو غوقا شده در یک اسنک!

من بیچاره هواری زدم و گفتم :مام(همون مامان!)

              چرا نیاورده ای پول برای خرید یک اسنک!

LOVE,LOVE,LOVE

LILY.......................

                  nightmelody-com-0827.jpg

Tue 18 May 2010| | Jasmin| |

 

امروز پایان بود........

پایان یه سال مزخرف ولی باحال دیگه!(به خدا مازوخیسم ندارم!)

توی مدرسه همه ی بچه ها هرهر و کرکرشون به راه بود و تا جایی که می تونستیم کرم می ریختیم و اهنگ می خوندیم و داد می زدیم.

پیش خودمون می گفتیم:بابا اخر ساله!اخه کی می خواد به خاطر این که داد می زنیم و شنگول  بازی در میاریم از انظباطمون کم کنه؟!

زنگ اول ریاضی داشتیم...با این یارو yکه برف شادی پاشیدیم توی چشماش!

بچه ها هم هی پارازیت مینداختند و هی می گفتند:

-وای!اخرین کلاس ریاضی مونه.

-اخرین بار توی این کلاس سر این زنگ توی این روز ریاضی داریم.

و بلا بلا بلا...

همه مون با شوخی سر به سر هم می ذاشتیم و این معلمه ی عقده ای هم واسه این که نذاره به ما خوش بگذره هی سوال می گفت.بعدش هم واسه اینکه لج ما رو در بیاره گفت که هر مطلب اضافه ای که درس داده توی امتحان میاره...

خدا رحم کنه.

امتحان ریاضی مون شنبه و اولین امتحانه!

شروع کردیم به زدن روی میز.بعد یکی از سومی ها که در طول سال همیشه ساعت9.15میومد غایب هارو می نوشت و ما کلی سربه سرش می گذاشتیم و اون هم هیچی نمی گفت اومد.با توجه به این که سوم ها اخرین سالشون بود و دیگه طرف رو نمیدیدیم شعر اواز شدت گرفت و بعضی ها هم ادای گریه کردن رو در می اوردند که ناگهان>...

خانوم مدیر مثل عجل معلق پیدا شون شد و فریاد زدند:

-چه حبرتونه؟می خواید مدرسه رو تعطیل کنیم؟برید هرچه قدر دوست دارید شعر بخونید؟!

وبعدش هم گورشو گم کرد!

بعد که رفت دوباره یکی از بچه ها گفت:

این اخرین باری بود که خانوم*****اومد سر کلاس دومه یک!

و بعد دوباره شروع شد....

بعد وقتی زنگ اول خورد یه نفر گفت:بروبکس!این اخرین باریه که صدای زنگ اول ریاضی رو میشنوید...

و همه مون زدیم زیر خنده!

----------------------------------------

زنگ دوم:دینی!

از اون جایی که ما با این معلمه خصومت شخصی داشتیم تمام تلاش خودمون رو کردیم که حالشو بگیریم.طرف هم شیرازیه.و لهجه ی باحالی داره.

اومد سر کلاس و گفت:می خوام امتحان هاتونو بدم. بعضی هاش رو هم صحیح نکردم.بشینید تا بهتون بدم.

و ما هم که از خدا خواسته جمع شدیم نیمکت اخر ردیم سمت راست یعنی همون پاتوق ما که نیمکت سابق من بود.طوری که توی 2 تا نیکت 10 نفر نشسته بودندYah و تا تونستیم اهنگ خوندیم:

linkin park,back street poys,lady gaga,pixie lott,سعید کرمانی و...For You

معلمه هم که سرش توی کار خودش بود هی هرفه می گفت:خانومم ساکت باش.

امتحان دینی رو هم 20 شدم.

-------------------------------------------

زنگ سوم:ریاضی فوق

معلمه که خیلی باحاله اومد سر کلاس و گفت بچه ها ساکت باشید که خانوم*****(مدیر)سر کلاس سوم هاست.

ما پرسیدیم که چرا؟گفت:چون سوم ها شلوغ می کردند.

نکته:ما هم زنگ طفریح ترکونده بودیم ولی ما دم کلاس یه مراقب گذاشته بودیم که اگه یه وقت امد بپریم توی کلاس و ساکت بشیم ولی سوم های بی فکر که شلوغ می کردند...

بعد هم در حالی که همه مون از ترس می لرزیدیم یه عالمه سوال ورودی های مدارس مختلف دبیرستان رو گفت!تقریبا دستم ترکید!

ولی ما از کرم ریختن توی اون ساعت هم دریغ نکردیم.طوری که من کاملا خاکی شده بودم.

و بعد زنگ مدرسه خورد و قیامت شد...

تقریبا مدرسه روی هوا بود و از همه جا صدای جیغو سوت و هورا می اومد.

ما بچه های اخری هم ریختیم بیرون .کلی همدیگه رو بغل کردیم و به هم شماره دادیم.

یکی از بچه ها هم می گفت:what class?و همه جواب می دادن:sha...class(اسم کلاسمون)

از دره مدرسه زدیم بیرون و دوباره جمع شدیم.

بعد دست هامون رو گذاشتیم روی هم(مثل اون کارتونه که شمشیر هاشونو میذاشتن رو ی هم و می گفتن یکی برای همه و اینا...)و داد زدیم شیره.

کاری که همیشه توی ورزشگاه موقعی ای که بین بازی های والیبال تایم داشتیم انجام می دادیم و دوباره:

این اخرین باریه که می گید شیره!ها...

بعد از اول تا اخر کوچه ی مدرسه رو(مرسه مون توی یه منطقه ی مسکونیه!)راه پیمایی کردیم و دوباره شعر خوندیم:

ازادی کجایی ازادی؟ازادی ازادی ازادی(شعر منصور!)

برای بار هزارم همدیگر رو بغل کردیم و بعد خداحافظی ها...........

-------------------------------

پ.ن.1:امتحان پرورشی مون خیلی اسون بود.اخه کجای دنیا امتحان پرورشی می گیرن؟!

پ.ن.2:سوم ها مون مانتو مغنعه(املاش درسته؟!)و بلیز های ورزشی مخصوص مدرسه رو در اوردند و می دادن به بچه ها و دوستاشون تا شماره ی تلفن تاریخ تولد و امضا و اینا روش بکنن .من هم کردم.خیلی کیف داد!

پ.ن.3:از خوندن شعر قسمت نمی شه انگار    دست تو رو بگیرم   هم دریغ نشد.

پ.ن.4:معاونمون خیلی عصبانی بود!

پ.ن.5:راستی!می دونستید توی مدرسه ی ماخاطره نوشتین و اوردن دفترچه خاطرات یا هر چیزه اضافه ای ممنوعه؟

پ.ن.6:یکی از بچه ها یه سی دی توی کیفش داشت که وقتی  اومد از جاش بلند بشه پرت شد بیرون و من و هان هان شیرجه رفتیم طرف سی دیه که یه وقت کسی نبینتش.و کلی خندیدیم...Balloons

روز جالبی بود!

      nightmelody-com-0829.jpg

Sun 16 May 2010| | Jasmin| |

 

امروز روز خیلی جالبی نبود.

قرار بود با لپ تاپ کنفرانس علوم بدیم که اون که قرار بود لپ تاپ بایره گفت مامانش اجازه نداده!

وای خدایا!دلم می خواست فکش رو چماله کنم.

حالا ما هم همه چیزمون اماده بود و من هم فلش بدست که ایشون اومد زد زیر کاسه کوزه هامون.

بعد مجبور شدم ۳ بار برم توی دفتر تا بلاخره زنگ بزنم به بابام بگم که برام لپ تاپو بیاره...

و پدر جان هم گفت کار داره نمی تونه!

---------------------------------------------------

این اولین بد بختی بود!

حالا دومی:

چند وقت پیش تهی*(الان در مورد این اسم اون طرف توضیح می دم...بصبر!)یه دست بند خوشگل گرفته بود...

*:توضیح اسم تهی--->سال پیش ۲ نفر از بچه های کلاسمون دقیقا اسم و فامیلشون شبیه به هم بود.

مثلا:زهرا سلیمانی و زهرا سلیمانی(مثلا ها!اسم هاشون این نیست!)HippieHippie

ولی یکیشون یه پسوند داشت مثل:فسنجانی(!)

واسه همین هم ما به اون که پسوند داشت مثلا می گفتیم:فسنجانی!و به اون یکی می گفتیم تهی

چون پسوند نداشت!!!

خلاصه تهی یه دسبند خوشگل گرفته بود و ماهم ۳۱ نفر کلاس بهش گفتیم که کمپلکس بره برای همه مون بگیره.

بعد امروز اورده بود که بهمون بده ولی ناظممون دیدو همه رو برد توی دفتر.

بعد چند تا از بروبکس رفتند که پسش بگیرند و بهونه کردند که چون سال دیگه از هم جدا می شیم به عنوان یادگاری برای همه ی بچه ها دستبند گرفتند.

ناظمه هم پسش داد.خیلی شوته!

-----------------------------------

سومی:فردا امتحان پرورشی داریم...

------------------------------------

چهارمی:لپ تاپ ندارم....

------------------------------------

پنجمی:دیشب یه شخصی با اس ام اس هاش دیوونه ام کرد.بی خیال نمی شد.واسه همین امروز خیلی نگران ام.

----------------------------

ششمی:یکی از دوستام یه نامه به اون یکی نوشت (از طرف انجمن عشاق!)(بعدا در مورد این انجمن و کارش توضیح می دم.)و نذاشت که من بخونم.

من هم اون قدر اخم کردم که سرم و عضله هاش درد گرفت.

-------------------------------

دهمی:مامان جان!همین الان حکم کردند که توی امتحان ها حق ندارم برم توی نت!ولی کی گوش می ده؟

پ.ن.۱:نترسید!من هستم.

پ.ن.۲:کسی نمی خواد لینکش کنم؟!

پ.ن.۳:اون شخصی که با اس ام اس هاش نگرانم کرد قبلا باهاش یه ماجراهایی داشتم...(نه ماجرا های بد ها!اشتب نشه!)

               nightmelody-com-0824.jpg

Sat 15 May 2010| | Jasmin| |

 

hi to alllllllllllll

today i want to say i'm so so so sorry about some of my frinds that dau linked me but i didn't answered them.

i wana u to send a comm and tell me your web and then i will link you hurry.

please accept my sorryness.

cus i didn't chek the comm box after 3 days.

ok?

--------------------------------

ترجمه!

سلام به تمام برو بچه های نت.

امروز می خوام بابت این که بعضی از بچه ها منو لینک کرده بودند و از من هیچ چیزی دریافت نکردند عذر خواهی کنم.

من معمولا این قدر سرم شلوغه که وقت نمی کنم همه ی کسایی رو که کامنت می دند بلینکم.

واسه همین امروز می خواهم یه عذر خواهی باحال(از اونایی که ناظممون به همون می کنه)تحویل تون بدم و بگم هر کس که می خواد بلینکمش -البته باید حد اقل تا حالا برام 3 تا کامنت داده باشه ها!-اسمی که می خواد باهاش لینک بشه و اد وبش رو برام کامنت کنه  تا من هم سریع بلینکمش.

باشه؟

!a BIGGGGGGGGGGGGGGGGGG SORRY FOR ALL OF U

nightmelody-com-0804.jpg

Thu 13 May 2010| | Jasmin| |

 

سلام!

خوبید؟همه چی okست؟

برو بچ دیشب فیلم دستیار یک شبح رو دیدم...!

همون دارن و استیو و اینا!

الان باید از تعجب دهن تون باز مونده باشه!(اگه نمونده غیر طبیعی هستید اخه هیج جا گیر نمیاد!)

ببین اگه بگم افتضاح بود باور می کنی؟

واقعا!چونکلا نصف داستان نبود.اصلا نمی شد گفت مثل داستان اصلی بود.

یه چیزی بود برای خودش.

من که شوکه شدم.و جالب تر نصف پسران سر نوشت هم توش بود!

خدایا!دارن هم خیلی زشت بود.ولی استیو خوشگل بود.

عکسش رو میذارم ادامه ی اپ!

و در ضمن به جای دبی هم یه گاگولی به اسم ربکا بود.تازه دم میمونی داشت!

کلا نصف ئاستان رو به هم ریخته بودند و  توی همین فیلم دارن فهمید استیو ارباب شبح واره هاست!

وای...

گند زده بودند با این فیلم شون.

خدا به داد بقیه ی فیلم ها برسه...

ok...bye


cσηтîηµε
Wed 12 May 2010| | Jasmin| |

 

وای خدایا!

چی کار کنم قراره با یکی از دوستام ۴ شنبه برم بیرون ولی مادر جان نمی ذاره...

حالا چه بهونه ای جور کنم که باهاش برم بیرون؟

اصلا هم نمی شه زیر قولم بزنم و بگم نمیام چون موضوع حیاتیه.

وای!خدایا چی کار کنم...

شما برام بهونه ای دارید که بهش بگم؟

تو رو خدا کمک کنید...

 I neeeEeeeed your helps!

پ.ن.1:اقا نمی شه اسمایلی رو بی خیال شید؟!

پ.ن.2:راستی تیم روباتیک مدرسه مون توی سنگاپور و داخل دومین سمپوزیوم روبوکاپ اول شد!هیپ هیپ هورای!

                  nightmelody-com-0808.jpg

 

Mon 10 May 2010| | Jasmin| |

 

خبر جدید!اون کسی رو که برف شادی زده بود رو نبردند دفتر!چه کار عجیبی!

یه خبر بد!کاکتوس هام بزرگ نمی شند!

خبر نیمه بد و خوب!دیگه خبر ندارم!

توی مدرسه هم دیگه اتفاق جالبی نیوفتاده!از اون روز های خسته کننده.

فقط یه عکاس اومده بود عکس دسته جمعی ازمون بگیره برای جشن پایان ترم.

جشن پایان ترم هم  فقط یه عده از بچه هارو که امسال رتبه اوردند دعوت می کنند و بهشون جایزه می دند که من هم جزو اونهام.

فردا صبح هم قراره ۵ صبح با چند تا از دوستام بریم کوه و بعد هم پایین صبحانه بخوریم.

راستی کسی خبر نداره که high school musical 4 رو از کجا می شه گیر اورد؟

و کسی تا حالا اهنگ های ewa farnavگوش کرده؟خیلی با حال می خونه.از تیپش خوشم میاد.

شنبه هم 4 تا امتحان ترم دارم.نه مستمر ها!ترم!

1.املا ی ترم

2.ازمایشگاه ترم

3.تاریخ که از اداره میاد.اون هم ترمه!

4.زبان ترم!با همون گراز!

خدایا رحم کن.می خواستم فردا با چند تا از پسر ها و دختر های فامیل برم سینما ولی این طور که معلومه نمیشه!

خب.یه سوال دیگه هم دارم.

کسی می دونه که چه طور می شه یه متن رو که تایپ می کنید برای دانلود روی نت قرار بدید؟!

!THANX TO ALLLL

!LOooooooooooooooOve Ya

Bye

ewa farnaتوی ادامه ی اپ!----------------->

پ.ن.:حال حوصله ی اسمایلی گذاشتن ندارم.بی خیال!

 

                           

 


cσηтîηµε
Thu 6 May 2010| | Jasmin| |

 

روز معلم بود وما هم برف شادی گرفته بودیم و می خواستیم به معلم ریاضی مون رو خیلی خودش رو می گیره و سخت گیره  و ما می خواستیم حالشو بگیریم.

اول که اومد توی کلاس چنان دادی کشیدیم که کر شد(و دل من حال اومد!)

بعدش نیم ساعت از وقت کلاس رو گرفتیم که شعر روز معلمی بخونیم.(تحمل کردن این یارو سر زنگ ریاضی واقعا مشکله.طوری که همه مون خوابیم.)

بعد با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که وقتی اومد بشینه روی صندلیش برف شادی بپاشیم که هم دفتر کلاسی خیس بشه و هم خودش بخیسه!

به اون یارو هم که گفته بودیم برف بپاشه گفتیم که کاری کن که فکر کنه اتفاقی بوده.

اون طرف هم کارشو خوب بلد بود!

تا اومد بشینه روی معلم(بهش می گیم Y) صندلیش دوست ارجمند مون برف شادی رو قشنگ پاشید تو چشماش!

طوری که به عنوان بهترین هدف گیر کلاس شناخته شد.

کاش از قیافه ی Y عکس گرفته بودم میذاشتم ببینید.

صورتش سفید سفید بود.مثل اینکه از این ژل ریش تراش های ژیلت مالیده بود!

همه ی بچه ها بهش  علامت دادند عالی بود!

همه ی ما برگشتیم طرف Y ودیدیم که داره صورتش رو پاک می کنه و به اون یارو که پاشیده بود چشم غره میره.(این قیافه یY بود!)

باور کنید اگه نیمکت رو نگرفته بودم قهقهه ام تا دفتر مدرسه می رفت!

اون بدبخت هم که پاشیده بود با یه حالت نگران گفت:

-وای خانوم!چیزی تون که نشده؟

-پاشیدی تو چشمم خانوم.می گی چیزی نشده؟

-خیلی ببخشید خانوم.نمی خواستم که این طوری بشه.معذرت می خوام.

نکته:همگی توجه کنید----->معلمای ما به طور قابل توجهی چاپلوس اند و هر چیزی رو که اتفاق می افته تو کلاس میرند توی دفتر می گن.

البته به جز یکی شون که همیشه منو به عنوان مجلس گرم کن کلاس می شناسه!(تا خالا این اسمایلی رو از طرف من دیده بودین؟!)

خوب پس با این حساب باید به اون شخص که بنده طبق بررسی های چند ساله با توجه به این که

بودجه ی کافی نداشتیم(!) و همه اش تموم شده بود شجره  نامه ی ایشون رو بررسی کردم و دریافتم که 

این بانوی بزرگ نسبتی باپسر شجاع دارند و به همین خاطر هستش که این چنین برخورد شایسته ای

با این معلم زور گو داشت.

به افتخارش یه کف با حال بزنید!

خیلی ممنون.

ولی درکل خیلی خندیدیم.

باید قیافه یY رو میدیدین.واقعا جالب بود.خدا یا!معلوم نیست حالا سر  اون که برف پاشیده بود چه بلایی بیارند.حتما۲ نمره از انضباطش کم می کنند.(این یکی رو چی؟ندیده بودید؟)

-------------------------------------------------

پ.ن.۱:من هم توی ماجرا دست داشتم.

پ.ن.۲:امید وارم چشماش عفونت کنند!(این یکی حالت چشمای Y!ست)

پ.ن.۳:دوستان خودتون رو خفه نکنید که به من شماره بدید.من اهل این کار ها به نسبت بقیه نیستم.

                                nightmelody-com-0777.jpg

Tue 4 May 2010| | Jasmin| |

 

خوب محض اطلاعتون باید بگم که اسم کاکتوس ها شد:

سینوس و کسینوس و تاژانت

وای.... فردا امتحان ترم ادبیات دارم...اون هم مطالب دبیرستان...از فرزانگان امین چیزی جز این هم نمیشه انتظار داشت!

بچه ها!همین الان رفتم توی وب خیلی غمگین و مسخره ی عاشقانه...

که دیدم...

خدایا!شانس بده!کا منت هاش رو ۵۳ تا ایناست...

شاید من دارم اشتباه می کنم...

از این نظر که من هیچ وقت طرفدار چیز های عاشقونه نبودم ولی همیشه سعی کردم چیز هایی بنویسم که همه خوششون بیاد.

ولی با این حال وضع وب ما اینه و وب اون...

واقعا مردم از چیزای عاشقانه بیشتر از طنز خوششون میاد؟!

یعنی غم رو به شادی ترجیح می دند؟!

                   nightmelody-com-0740.jpg

Sun 2 May 2010| | Jasmin| |

 

سلام سلام.

واقعا ببخشید.چند روزی نبودم!

یعنی بودم ولی نت نبودم.

خوب بازم یه بد شانسی دیگه اوردم.

البته ماجرا مربوط به روز یک شنبه ست.

من و ۲ تا از دوستام با هم قرار گذااشتیم  که بریم استخر دانشگاه.

خلاصه با کلی خوشحالی رسیدیم دم در دانشگاه و داشتیم می رفتیم تو که نگهبانه اشاره کرد که بیاید

یک دفعه پیش خودم گفتم:خدایا!رحم کن!

رفتیم پیشش و با قیافه ی اخمو گفتیم:مشکلی هست؟

حالا طرف هم از اینا بود که بچه ی ته شهر بود و کلی ریش و سیبیل و اینا داشت!

با صدای کلفتش(اگه اشتباه نکنم شبیه صدای سروش هیچکس بود.البته یکم بم تر!فرض کن!)

گفت:نمی تونید برید تو!اگه می خواین برید استخر!

گفتیم چرا؟گفت با این لباسا نمی شه.

دلم می خواست بزنم تو فکش.

گفتم:اگه مشکل رنگ لباسه که باید بگم نمی شه که همش مشکی پوشید!

من تونیک مشکی پوشیده بودم .هانیه(دوستم)تونیک قرمز و ریحانه(بازم دوستم)ابی.

خلاصه هر چی بهش گفتیم بذار بریم تو گفت نمی شه!

من هم گفتم:باشه التماس کردن به ادمایی مثل شما فایده نداره.

ورفتیم.

بعدش رفتیم استخر انقلاب که یکم پایین تر بود ولی اون روز سانس اقایان بود!

ما هم تنهایی باهم رفتیم یه تابی توی خیابون ها زدیم و رفتیم کتاب فروشی و هانیه نبرد با شیاطین ۹ رو خرید و من هم چیکن سوپ فور سول رو گرفتم.(ببخشید.اصلا حس تایپ کردنش به انگلیسی نبود.

یعنی سوپ جوجه برای روح که کتاب اصلی امریکا هستش.)

بعد از اون داشتیم می رفتیم خونه ی ما که یه عده پسر عوضی سر راهمون سبز شدن.

حالا چی می گفتن رو یکمش رو می گم ببینید اوضاع چه طوره:

-دختر کوچولو های با نمک رو!(این سمایلی ها از طرف اون هاست!)

-به من هم میدی؟(ما داشتیم بستنی میوه ای می خوردیم.)

-خانوم حجابت رو رعایت کن.(در این مورد نزدیک بود بزنم تو فکش)

-عزیزم شماره بدم؟

-شمارت چنده خانوم خوشگله؟

البته لازم به ذکره که همه ی این هارو باهم نشنیدیم.

هر کدومش رو توی یه خیابون شنیدیم.

و بعدش هم بلاخره رسیدیم خونه ی ما و شب هم باهم vampire diariesرو دیدیم.اخی!استفن!

و انها رفتن خونشون!

همین دیگه!بدشانس تر از من پیدا می شه؟

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن.1:من اصلا شماره نگرفتم.لا سوءتفاهم!

پ.ن.2:ولی در عوض کلی حال کردیم و تو ی خیابون ها تاب زدیم!

پ.ن.3:مامانم پدرم رو در اورد از بس زنگ زد گفت زود بیا خونه.

پ.ن.4:اوضاع ا.م.ن.ی.ت رو دیدید؟

 

                 nightmelody-com-0736.jpg

 

Thu 29 Apr 2010| | Jasmin| |

 

شنبه ها حالم رو حسابی می گیرند.

رو ی اعصابم ان.

ولی امروز تقریبا خوب بود!چون گراز زر مفت نزد...

ناظم مون گیر مفت نداد...

بچه ها حرف مفت نزدند...

و کلا هیچ چیز مفت نبود!

چرا ؟چون امروز ما رو بردند یه گلخونه که پر از انواع کاکتوس بود!

و هر کدوم یه کوچیکش ۱۰ تومن یا ۱۵ تومن یا ....کلا مفت نبود!

ولی من یه الوئورا و ۲ تا کاکتوس بدون تیغ رنگی خوشگل باحال جالب کوچولو ی ...(باشه باشه...چرا می زنی؟!)گرفتم.

اسمشون رو میزارم رونن و هرکول.

البته اسامی تانژانت و کتانژانت رو هم در نظر دارم.Reading a Book

سینوس و کسینوس چطور اند؟Sagittarius

جلسه ی ما برای انتخاب اسم رو بی هیاهو نذارید ها!Invisible

حتما بگید چی بذارم.

خوب کامپیوتر (قبول دارید تایپ این شبه کلمه سخته؟)چند وقته قات زده!(ببخشید شما قات رو چه جوری می تایپید؟)

مثلا وقتی می خوای یه چیزی دانلود کنی تا ۱۵ درصد می ره بعد تموم می شه و مثلا اگه اهنگ باشه

۱سومش رو اجرا می کنه!

عجب زمونه ای شده!Begging

کامپیوترت(اه.بابا بی خیال دیگه عجب کلمه ی طولانی ای!) هم بهت وفا نمی کنه!

راستی vampire diaries رو دیدید؟

استفن رو چی؟

اونو هم ندیدید؟

اه.خدایا تمام پشه ها رو از روی زمین بردار.

الان به پشه ی مزاحم هی از جلو ی مانیتور می ره این ور...

هی میره اون ور...

اگه قرار نیست شنبه ها حالم گرفته بشه از گراز معلومه یه نماینده از خودش فرستاده تا حالمو بگیره...

پشه!!!!

الان می کشمت...

تق ...شتلق...بومب... ترق ....بوففففف!Tornado

بای...بومب....بای...ترق...خدایا!کمک!!!!!!

 

 

     nightmelody-com-0701.jpg

 

 

 

Sat 24 Apr 2010| | Jasmin| |

 

دوستان!

باید بگم که در مسابقه ی بنیاد رتبه ی ۴ بین ۹۰ نفر و ۷ بین ۱۸۰ نفر رو بدست اوردم!

خوب خیلی خوشحالم...

با این که غلط هام بالا بود ولی این طور که معلومه همه گند زدن.

و یه چیزه دیگه...

فردا ساعت ۹ امتحان استانی مرحله ی ۲ دارم...

خدایا کمک!

همه برام دعا کنید که خوب بدم!

باشه؟

                               

       

Thu 22 Apr 2010| | Jasmin| |

 

мεняάηεħ